سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

http://hegrat.ParsiBlog.com
 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد و شبها به زورخانه حاج حسن می‌رفت.
حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار عارفی وارسته بود . او زورخانه‌ای روبروی مدرسه ابوریحان داشت و ابراهیم هم یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی و معنوی شد.
حاج حسن، ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می‌کرد و سپس حدیثی می‌گفت و ترجمه می کرد.
بیشتر شبها ابراهیم را می‌فرستاد وسط گود، ابراهیم هم در یک دور ورزش معمولاً یک سوره قرآن و یا دعای توسل و اشعاری در مورد اهل بیت می‌خواند و به این ترتیب به مرشد هم کمک می‌کرد.
از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که هر وقت ورزش بچه‌ها به اذان مغرب می‌رسید بچه‌ها دست از ورزش می‌کشیدند و توی همان گود زورخانه پشت سر حاجی نماز جماعت می‌خواندند.
به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب، درس ایمان و اخلاق را در کنار ورزش به جوان‌ها می‌آموخت.

فراموش نمی‌کنم که یکبار بچه‌ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس بودند و مشغول خداحافظی، که یکباره مردی سراسیمه وارد شد و در حالی‌که بچه خردسالی در بغل داشت با رنگی پریده و با صدائی لرزان گفت:
"حاج حسن کمکم کن بچه‌ام مریضه، دکترها جوابش کردن! داره از دستم میره، به خدا هیچ جارو ندارم، اما به نَفَس شما اعتقاد دارم . تو رو خدا دعا کنین تو رو خدا..."
و بعد شروع به گریه کرد. ابراهیم بلند شد و گفت:
" لباسهاتون رو عوض کنید و بیائید توی گود " و خودش هم آمد وسط گود.
آن شب ابراهیم در یک دور ورزش دعای توسل را با بچه‌ها زمزمه کرد و بعد هم از سوزدل برای آن بچه دعا کرد آن مرد هم با بچه‌اش در گوشه‌ای نشسته بود و گریه می‌کرد. یکی دو هفته بعد حاج حسن بعد از ورزش گفت:
"بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید. با تعجب پرسیدم کجا !؟"
گفت:
" همان بنده خدا که با بچه مریض آمده بود. همان آقا دعوت کرده. بعد ادامه داد:
الحمدلله بچه‌اش مشکلی نداره، دکتر هم گفته بچه‌ات خوب شده برای همین همه ما رو ناهار دعوت کرده".
برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم مثل کسی که چیزی نشنیده باشد، داشت آماده می‌شد که بیرون برود، اما من شک نداشتم، دعای توسلی‌که ابراهیم با اون شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرده بود.


[ یکشنبه 95/1/22 ] [ 3:38 عصر ] [ حسین ] [ نظرات () ]

مرگ بر امریکا

مرگ بر انگلیس

مرگ بر اسراییل

مرگ بر استعمار


[ دوشنبه 94/6/9 ] [ 2:39 عصر ] [ حسین ] [ نظرات () ]

روزی احمد با تعداد زیادی مجله که تصاویر خواننده ها  و رقاصه روی اون بود اومد خونه،


??مامان گفت: احمد جان اینا چیه آوردی؟ چرا خریدی ؟ ادامه مطلب...

[ دوشنبه 94/6/9 ] [ 2:36 عصر ] [ حسین ] [ نظرات () ]

در برابر مردمانی که با تعجب نگاهم می کنند و علت این همه پشتیبانی  بیجا و شاید هم سکوت بی جایم را مپرسند سکوت می کنم

در برابر چشمان دخترک معصومم که  سراغ تو را می گیرد سکوت می کنم وشکایتی نمی کنم

دیروز کسی گفت بگو که دوستتان ندارد تا بی دلیل وابسته نماند

اما

من

دلم نمی خواهد از تو بدش بیاید

در برابر سختی های پیش رویم که مانند طناب گلویم را فشرده سکوت می کنم

حتی در ساحت و درگاه خدا هم سکوت کرده ام

و شکوه نمی کنم

شاید  اگر با تو  درد دل می کردم  کمی کمکم می کردی و این مشکلات لعنتی را زودتر حل می کردی الان خدایا عاجزانه از تو استمداد می طلبم کمکم کن من محتاج توام

امیدوارم روزی بیایدکه بخاطر این سکوت ها و گذشتهای که حتی باورشان برای خودم قابل تصور نیست خوشحال شوم

مولای یا مولای یا رازق طفل صغی

یا راحم الشیخ الکبیر

مولای یا مولایی


[ شنبه 91/8/27 ] [ 10:10 صبح ] [ حسین ] [ نظرات () ]

چون اسب وحشی در میان مردمان تاخت
هُرّای او بر جان مردم لرزه انداخت

فریاد بود و جیغ و خون و سنگ و آوار
از هر طرف، بالا و پایین ، کوی و بازار

یک عمر در هر ثانیه از ذهن رد شد
اوضاع خوب شهرمان یکباره بد شد

آوار می کوبید بر هر جا که می خواست
هر لحظه از مرد و زنان شهر می کاست


[ دوشنبه 91/5/23 ] [ 1:37 عصر ] [ حسین ] [ نظرات () ]


 
سجاده ام کجاست
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید،
تأثیر سایه ی من است،
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام.
سجاده ام کجاست؟


[ دوشنبه 91/4/5 ] [ 8:45 صبح ] [ حسین ] [ نظرات () ]

یک روز وقتی
از زیر سایه های ملایم خوشبختی
پرسه زنان
به خانه برمیگشتیم
از زیر سایه های مرتب مصنوعی
مردان ارشیتکت را دیدم
در صف کراوات
چرت میزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتی که عزم تو ماندن باشد
حتی روز
پنجره ها به سمت تاریکی
باز میشوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی
برای رفتن
همیشه فرصت هست
این دریچه را باز کن
چه همهمه ای می اید
گویا
مرغ و متکا توزیع میکنند
اینها که در صف ایستاده اند
به خوردن و خوابیدن معتادند
وقتی بهانه ای
برای بودن نداشته باشی
در صف ایستادن
خود بهانه میشود
و برای زدودن خستگی بعداز صف
ورق زدن
یک کلکسیون تمبر
چقدر به نظرت جالب میاید
امروز
در روزنامه خواندم
ته سیگارهای چرچیل را
به قیمت گزافی فروخته اند
اه خدایا
ادم برای سقوط
چه شتابی دارد
دیروز در باغ وحش
شمپانزه ای دیدم
که به نظریه داروین
فکر میکرد
چگونه میتوان
با این همه تفاوت
بی تفاوت ماند؟
پشت این حصار
چه سیاهی عظیمی خوابیده است
به دلم گفتم:برگرد برای رفتن فکری بکنیم

 

من هم می میرم اما نه مثل ...            سلمان هراتی گرامی


[ دوشنبه 91/4/5 ] [ 8:44 صبح ] [ حسین ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب


بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 4
کل بازدیدها: 69409